تروحس میکنم...

خب...

میگذره دیگه...

فعلا که خبری نیس

۱۳٩٤/٩/٢۸ | ٦:٥۳ ‎ق.ظ | bloom | نظرات () |

یکی دو تا از پست های پایینو که میبینم خنده ام میگیره از افکار گذشتم

این خنده ابهام داره=

1:مسخره کردن عقاید قبلنم

2:خوشحال بودن بالغ تر شدن فکرم

                                               خدایا شکرت

۱۳٩٤/٩/٢٧ | ۸:۱٠ ‎ق.ظ | bloom | نظرات () |

یه مدت نبودم یه مدت طولانی ....یه مدت ساکت بودم یه مدت صدای ذجرم به دنیا رسید

به شما اما...دنیا هم تازه حالا به خودش اومده!

                                                    دوسال

یه مدت کشیدم اما میدونین...بعداز این همه مدت وقتی اینجا اومدم دوباره دیدم خودمم هرچند کمی شکسته تر و خسته تر شدم  اونم برمیگرده

انرژیم ،بر میگرده...

چون هنوز به خاطردختر فردا بودنم می جنگم!

الان این عنوانو دیدمو دلم ریخت. فهمیدم ،برق ذهنم پرید که من هنوز خودمم

همون دختر چموشو کنجکاوو شاد!همونی که بخاطرشون روبه روی همه چی ایستاد

همونی که حتی اگه دو سال بله گفت ذجه بزنه بازم به خاطر اهدافش بود چون بازی کرده بودن براش این شکلی راحترمیشه بیا ......و من اشتباه کردم ساده ترینشم نشد

وانسان جایز الخطاست

همین!

 

حس میکردم با نوشتن دلم اروم میگیره همون چنذ خطو که نو شتم حالم خیلی بهتر شدهر چند هنوزکمی استرس کمی مشغله فکری اوفففف.....

بگذریم....

دارم خرمالو گاز میزنم!!!

خدایا کمکم کن.

آمین

۱۳٩٤/٩/٢٧ | ۱:٢٤ ‎ق.ظ | bloom | نظرات () |

داد نزن.

گوشم از صدایی بوق قطار وحشت دنیا پر است...

دنیای دیگر منی!

تو _داد _نزن.

تو_ارامش انزوای من باش.

دلم می خواهد باران ببارد

تند...

در را بازکنم دستت را بگیرم بکشموبدومو ...بدوم...

تا جایی که دیگر تو مرا بکشی

تخلیه شوم از استرس های قطار وحشت

بوقش را بسپورم به صدای کفش ها ونفس نفس هاوبارانو...

با تو این گونه ارامم!

 

 

۱۳٩۳/٤/٢۳ | ۸:٥۸ ‎ق.ظ | bloom | نظرات () |

نیگاااااااااا

بازم میخوام بیام

نیگاااااااااا

توامتحاناییم...........

۱۳٩۳/۳/٢۸ | ٥:۳۳ ‎ب.ظ | bloom | نظرات () |

با همه ناراحتیای که ازت دارم بازم منتظر زنگتم منتظر زنگتم تا همه حرفامو بهت بزنم که نگفته نمونه  یه زمانی ناله میکردی که چرا حرفاتو نمیزنی الان بلد شدم میخوام بزنم و دارم میزنم  یهو میزنم که راحت بشم دیگه برا حرف زدن ثانیه شماری میکنم جالب اینه که برا حرف زدن با تو ثانیه شماری میکنم والا حوصله هیچ کس دیگه ای حتی بازم خودتم ندارم فقط دلم می خواد حرفامو بزنم البته نه هر حرفیو که تو بشنوی بعدشم کسی دیگه بعدشم بشه سرکوفت،عدم امنیت، بی اعتمادی...هی...

تازگیا به یه جاهایی رسیدم هر چقدر خودت روم فشار اوردی دیدی فایده نداره به قول خودت انقد پرروام که کم نمیارم نذاشتم هیچکس چیزی بفهمه بعد ک دیدی مقاومم خودت اومدی ترکوندی همه رو گفتی که تموم شه این رابطه از بیخ و بوم تموم شه که بعد ش راحت بری پیش گلو ی گیرکردت!!اره؟!برام مهم نیستا اصلا مهم نیست چون خدای ادمایی بی گناه خیلی بزرگتره.خیلی...

چطور روت شد چطور خجالت نکشیدی چطور تو روش نیگا کردی؟؟؟؟؟

میخوام بگم تموم.که اگه شد تمم بشه و به قول جنوبیا خلاص اگرم نشد حد اقل یه درس حسابی شده باشه برات بعدشم انقدباهات خشک بشم چون دیگه اصلا از جلو چشم افتادی می فهمی هر کاری میکنم نمی تونم بهت بچسبم البته اینا رو به تونمیگم نقشمو رو اب نمیکنم ولی بازم خوب شد حرفا زده شد فرصت تموم شدنم پیدا شد.

۱۳٩۳/۳/٢٢ | ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ | bloom | نظرات () |

فقط اون

دیگه نه تشنم میشه...

نه گشنم میشه....

نه تنهام!...

نه...

دیگه حتی اینجارو هم نمی خوام!!!!!!

چون اونو دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۱۳٩٢/٩/٢۳ | ۸:٥٧ ‎ب.ظ | bloom | نظرات () |

یادتونه میگفتم میترسم اگه عشق باشه عاشق بشم اونم این مدلیش

حالا میگم خدا کنه بشم از هیچیشم نمیترسم چون اون مدلی دیگه نیس!!!!!!

اره عاشق پسراول فریدون شاه شدم!!!!!!!!!!

۱۳٩٢/٩/۸ | ٧:٤۱ ‎ب.ظ | bloom | نظرات () |

رقیه؟

هیچی نگفته کار خودتو میکنیا......

هیچی دیگه چیکار ازدستم برمیاد؟!

۱۳٩٢/۸/۱۸ | ٦:٤٧ ‎ب.ظ | bloom | نظرات () |

چندوقت پیش خواب درخت توت فرنگی دیدم

یه درخت که خودم کاشتمش 

تعبیرش عشق وعلاقه بود

یعنی بادستای خودم میسازمش؟!

میترسم...

همش میادجلوم رژه میره

این،اون،...

میترسم...

۱۳٩٢/۸/۱۱ | ٩:٠٧ ‎ب.ظ | bloom | نظرات () |

کاری میکنن...

بیام بهت اعتراف کنم

وبگم به درک که غرورمو میدزدی!!

(حرسم میگیره ازاین حرفم ولی مجبورم)

---------------------------------------------------------------------------------------------

صورتشوازپشت دستگاه کنار میکشه و میپرسه:

زیاد گریه میکنی؟!اره؟

من با بغض سرموپایین میندازمو میگم:اره!

---------------------------------------------------------------------------------------------

یک نفررا قربانی میکنند تاتجربه شود برای ساختن دیگری!!!!!!!

۱۳٩٢/۸/٩ | ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ | bloom | نظرات () |

این روزا همش به این فک میکنم که گوسفندام تو عالم خودشون یه سعادتی دارن یه راه که میتونن  باهاش به اوج برسن...

وقتی انتخاب نمیشن ودلشون میشکنه و مجبورن دوباره تلاش کنن تپل شن تا سال بعد...

از ترس پس فرستادنش از شب تا صبح سکوت میکنه ولحظه هارو میشماره....

چشماش برق میزنن نفسش ارومه وحتی به فکر گرسنگیش هم نیس...

گوسفند این جوری بودنم افتخاره!

---------------------------------------------------------------------------------------------

چقدر قشنگ میشه مریضی،وقتی دلهارو به رحم میاره و اشتی هارو برقرار...

شکرت

شنیدی میگه:چشاش ارامشی داره ...که تو چشمای هیشکی نیس...میدونم که توی قلبت بجز من جای هیشکی نیس...!شرح حال دیشب من بود!!

 

 

۱۳٩٢/٧/٢٦ | ٧:٤٥ ‎ب.ظ | bloom | نظرات () |

دم درکنار حراست تکیه دادم به شیشه مات و مبهوت ازخستگی دنبال چهره ی اشنای حاجی

حس کردم یه نفر از سمت چپ منو لمس کرد، یه جورایی می خواست بفهمه واقعیم یا نه؟!

برگشتم نیگاش کردم نشناختمش واسه چند لحظه فکر کردم یکی از همین اشنا هاس....

ولی نه،مریم بود.مریم احمدی یه دوستی که فوق العاده با هم صمیمی بودیم بعد از 4سال دوری!!!!!!!!

اشک تو چشام جمع شد...

هنوزم باور ندارم....هنوزم فک میکنم یه رویاس...هنوزم معلقم....!!!!

وای خدا جون....ممنون!!!!دلم می خوادش........یه اس اره یه اس.....

۱۳٩٢/٧/٢٠ | ٥:٥٦ ‎ب.ظ | bloom | نظرات () |

کاردلته؟غلط کرده.

غلط کرده این دل!!!!!!

-ولی اون کرده...

۱۳٩٢/٧/۱٤ | ٩:٠٦ ‎ب.ظ | bloom | نظرات () |

اگه همین الان بهش زنگ بزنم

چقدر احتمال داره که ناخوداگاهش به سمت من بیاد؟!

عمیقتر که میشم جوابم کمه کمتراز گفتن

اینجاس که حرست میگیره!

باخودت فکر میکنی تو کل ثانیه های شبانه روز ممکنه ثانیه ایش سمت تو باشه؟

تو کل این چند سال چقدرشو بایاد من بودی؟!چقدر...

هی...

۱۳٩٢/٧/۱۳ | ۳:۳٠ ‎ب.ظ | bloom | نظرات () |

نقل قول مامانم به حاجی:من عقب خواب بودم،شنیدم صدای خنده و بحث اینو باباتو،از خواب پریدم.دیدم تویه جای تاریکم که بالای سرمو اطرافم پراز سنگ های تراشیدس،جاده خاکیو ماشین اروم میرفت.تنها نور ماشین چند متر جلوترو روشن کرده بود. باصدایی لرزان از تپش قلبم داد زدم:اینجا کجاس؟

من(باخنده):ا....بیدار شدی؟!

-لوس نشو،چه خبره؟

بابام:هیچی بابا توتونل نیمه کاره!!!

انتهای روشن تونلو که دیدم فهمیدم نور امید یعنی چی؟!بیرون که اومدیم مثل قبلش یه طرف دره بود ویه طرف کوه،ته دره رود خونه ،کوه اون طرف دره پربوداز جاده های خاکی پیچ خرده و زیکزاکی.برگشتم که عقبمو ببینم چشمم خرد به یه جرثقیل واقعاغول پیکر،دادزدم، بعد از چند لحظه چشمای هممون 4تا شد.مامانم گفت:اگه اینو بهمون بدن بگن ببرینش باید چیکار کنیم؟!جلوتر یه طرف کوه پر درخت بودبایه ابشار باریک، که صنعتو با طبیعت قاطی کرده بود

دوباره رفتیم تو تونل با همون وضعیت قبل.من یکی که کاملا داشتم پیشرفت علمو لمس میکردم. ازاین بابت خیلی خوشحال بودم وبا تعجب تمام که هممون میگفتیمو می خندیدیم پر از هیجان و یه جور دلشوره خاص بودیم مخصوصا وقتی فضا تو تاریکی بیشتر فرو میرفت .می رفتیم تا رسیدیم به دهانه تونل، چشم اندازمون از بیرون که تو تیر رسمون بود یه امام زاده بود باگنبد فیروزه ای ماهش،همه چی اروم شد ارومه اروم...

---------------------------------------------------------------------------------------------

موقعه برگشت شا خه های انار اویزون شده از دیوار خاکی کنار جاده با اون انارای ترک خوردش حسرت تازیدن با اسبمو کش رفتن یکیشونو داد، مزه ی گاز های ترشش باباد مجنون لای موهام تمام وجودمو در هم می پیچید.حتی انگشتای پامم زق زق زدن.بی هیچ فکری می تازیدمو فقط  رویاهامو میدیدم درست مثل نگاه طفلی نوپا برای رسین به شیشه شیرش بدون فکربه پونز های جلوی پاش!!!!!!!!

۱۳٩٢/٧/٧ | ٩:۳٧ ‎ب.ظ | bloom | نظرات () |

www . night Skin . ir